تبليغاتX
نامه هایی برای دخترم
برای تو از رنج ها و دلخوشی هایم می نگارم

 کمی آنورتر نشسته روی زمین و تکیه داده به کمد و یه دفتر گذاشته روی زانوهاشو به عادت همیشگی پیامکایش را  توی سررسیدش یادداشت میکند ... نگاهش میکنم و لبخند میزنم و میگویم هنوز مینویسی شان ؟ لبخند قشنگی روی لبهایش می نشیند و نگاهم میکند و نگاهش  روی صورتم مات میشود  و با همان لبخندش میگوید : آره ... می نویسمشون ... نشستم روی تختشو دارم با لپ تاپش و به یاد روزهای نه چندان دور از وایر لس پر سرعت خوابگاه نهایت استفاده را می برم ... صبح زود از خواب بیدار شدم رفتم سنگکی خوابگاه ... حس خوبی داشتم ..حس کردم چقدر دلم برای اینجاها تنگ شده بود .. چقدر دلم برای این هوای کر و کثیف واین ازدحام و شلوغی و این آدمهایی که خیلی بی تفاوت از کنارت رد میشنوند تنگ شده بود ... چهار سال بهترین و تلخ ترین روزهایم توی همین شهر رقم خورد ... وارد نشر افق که می شوم دلم غش و ضعف می رود ... دلم میخواهد کوله ام را بگذارم زمین و همانجا روی زمین بشینم کف زمین و غرق شوم توی کتابها ... دلم میخواد یه چیزی براش بخرم که چشمم میفتد به عکس کوچک چوبی ...دخترکی که چشمهایش را بسته ...یا شاید هم دارد پایین را نگاه میکند موهایش را کج بسته و کنار گوشش جمع کرده و یه قلب کوچک قرمز رنگ روی گردن باریک و بلندش جا خوش کرده ... خودشه ...  انگار خود خودشه ...  معصومیت چهره کودکانه اش اینجا جا خوش کرده ...انگار یکی زل  زده به او و  اینجا ماندگارش کرده ...آقا میشه کادوش کنید برام ؟ البته ... کاغذی را مطابق سلیقه اش انتخاب میکنم و می دهم دست پسرک توی کتابفروشی تا برایم کادو کند ... پسرک همانطور که قاب چوبی را کادو میکند و من حواسم به چشمان دخترک توی قاب است و غمی که حتی از روی چشمان بسته اش خودنمایی میکند  که کم کم در زیر کاغذ کادویی محو  میشود ... انگار که دخترک  لب پنجره ایستاده باشد و پرده پنجره را کشیده باشند چشمهای بسته اش از دیدم پنهان میشود  زیر پرده کاغذی ... پسرک لبخندی میزند و میگوید یه سوال بپرسم ؟  البته ... برای روز مادره ؟ درسته ؟ ... نه ... برای دوستمه ... با همان لبخند سرش را پایین می اندازد و آخرین چسب را می چسباند روی کاغذ کادو ...

گیل دختر نوشت : وقت نشد برم نمایشگاه کتاب ... اما تو نشر افق حسابی دلی از عزا در آوردم ... کتابهایی که خریدم : از مجموعه عاشقانه های کلاسیک کتاب اوژنی گرانده بالزاک ... مجموعه داستان کوتاه عباس معروفی : دریا روندگان جزیره آبی تر ... سفر در اتاق تحریر پل استر ... صد غزل عاشقانه پابلو نرودا ... تو را دوست دارم چون نان و نمک سروده ناظم حکمت ....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:44  توسط گیل دختر   | 

فرشته ؟ !!!!! من الان یه جورایی تو شوکم ...نمیدانم چه  بگویم ...نمیدانم به چه دلیلی ... نمیتوانم هم بپرسم چون این حق را  برای خودم قائل نمیشوم که توی مسائل شخصیت دخالت کنم ... آخر منو تو هیچوقت دوستان وبلاگی خیلی صمیمی نبودیم ... اما دوست بودیم ...همدیگر را میخواندیم و تا جاییکه از دستمان بر می آمد همدلی میکردیم ...از قول خودم مینویسم ..به بقیه کاری ندارم فرشته ...احتمالا دوستان خیلی صمیمی تر از من توی این دنیای مجازی داشته ای و داری ... من از قول خودم ...از قول گیل دختر مینویسم که اگرچه هیچوقت خیلی نزدیک نبودیم اما همیشه بودی و همیشه به معنی واقعی کلمه دوست بودی فرشته عزیز ... از ابتدا که اینجا را از روی ویرانه های وب قبلیم بنا کردم و سعی کردم دوباره بنویسم تو از نخستین دوستانم بودی ... خیلی وقتها میشد که نه وقت داشتم و نه حوصله ... آن اوایل نوشتن در اینجا خیلی برایم جدی نبود ... جسته و گریخته می نوشتم ... ویران کردن خانه قبلیم که سه سال بود بهش انس گرفته بودم و حالا دوستی پیدایش کرده بود و حرفهای دلم را که هیچ جا نمیتوانستم بگویم و در آنجا ثبت میکردم را خوانده بود دیگر حال و حوصله ای برایم باقی نگذاشته بود ... این بود که خیلی کم و سطحی مینوشتم و خودم هم نوشته هایم را دوست نداشتمو طبیعتا هیچ انتظاری هم از دیگران نداشتم ...ذوق و اشتیاقی هم برای وب گردی برایم باقی نمانده بود ... این بود که خیلی کم وقت میکردم  به ایکس بانو  و خانه صورتی اش که یه مدتی کوتاه بنفش شده بود سر بزنم ... اما در تمام آن مدت تو همیشه با یه لبخند و یه قلب کوچولو میخواندی ام ... و  بودی ... تقریبا همیشه ... توی همه کامنت دانی هایم رد پایت هست ... و چقدر این بودن خوب است و چقدر دلگرم کننده ... چقدر اینجور دوستیها حتی اگر خیلی عمیق نباشد آدم را دلخوش میکند ... فقط میخواستم اینها را بدانی فرشته ... و بدانی که چقدر از حذف کردن خانه ات ناراحتم ... شاید  اینجا خانه من نباشد اما شکی ندارم که وب ایکس بانو خانه تو بود ... من خیلی چیزهار ا اینجا سانسور کردم ... خیلی چیزها ننوشتم اما تو خیلی قشنگ خیلی چیزها را از تلخی تا شیرنی توی آن پست های بلند که آدم را با فراز و نشیب زندگی دختری از همین حوالی آشنا میکرد مینوشتی  ... چقدر شنبه هایت با اسی را دوست داشتم ... چقدر سعی میکردم سر وقت و حوصله بیایم بخوانمت یا یکوقت از روی بی حوصله گی گوشه ای را از قلم نندازم و الکی کامنت نگذارم .... وقتی از کلاس ویولن می نوشتی کاش میدانستی چگونه انگیزه ام را برای خواسته ای فراموش شده و مدفون شده  در زیر گرد و غبار زمان و افکار انعطاف ناپذیر اطرافیانم زنده کردی ... فرشته واقعا میخواهی دیگر ننویسی ؟ میخواهم بدانی به عنوان یک دوست برای خواسته ات احترام قائلم و نمیخواهم بدون آگاهی از دلیل واقعی کارت با خودخواهی تمام بگویم که بنویس و نرو و این حرفا ... نه چنین حقی برای خودم قائل نیستم اما فقط یه چیز را میدانم آن هم اینکه ایکس بانو با آن نوشته هایی که به معنی واقعی از خود خود زندگی بود  بعید میدانم که بتواند دیگر ننویسد .. دوست خوب و مهربانم ناراحتم از نبودت اما از ته ته قلبم امیدوارم دوباره بخوانمت ... هر جا که باشی ..چه بنویسی چه ننویسی تحقق تمام آرزوهای قشنگت را برایت آرزو دارم ...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 20:30  توسط گیل دختر   | 

خاله که میشوی تازه میفهمی خیلی چیزها هست که باید یاد بگیری ... مهارتهایت خود به خود بالا میرود ... مثلا یاد میگیری که چطور توی خیابان همش حواست به مغازه های اطراف باشد که هیچ خوراکی ترش و شیرین و آبداری را از قلم نندازی ... یاد میگیری که خوب از این و آن بپرسی و میوه های تازه فصل را لیست  کنی و چشمانت را خوب باز کنی و نوبرانه فراموش نشود ... خاله که میشوی خیلی سریع و ظرف یکی دو هفته با انواع و اقسام آلو ها و آلو فروشها و آلو فروشیها در طمها و رنگ های مختلف اشنا میشوی ... خاله که میشوی طرز درست کردن آش ترش را خوب از بر میشوی طوری که خوب حساب کار دستت می آید برای اینکه خوب ترش شود و ته ترشی اش یک ذره به شیرینی بزندو به اصطلاح ترش و شیرین بشود البته با غلظت ترشی بیشتر، بهتر است از رب آلوچه قرمز آن هم از نوع ریزش استفاده کنی ... همین وقتا ست که مجبور به کارهایی میشوی که احتمالا در حالت عادی محال است سراغش بروی ..مثلا ممکن است تک و تنها در یک روز گرم و آفتابی بهاری نزدیک چهار ساعت توی آشپز خانه بالای سر آش ترش بایستی و هی هم بزنی تا یک وقت ته نگیرد که طعمش خراب شود و عطش ویار خواهر جان را خاموش نکند ... این میشود که چهار ساعت تمام بدون نق و نوق در حالیکه خواهر جان پررو با کمال پررویی بیشتر رفته خانه مادربزرگ و گل میگوید و گل میشنود ، تو در کمال صبوری توی آشپزخانه گرم کدبانو گری ات را اثبات میکنی ... البته صبوری صبوری هم که نه ... این میان یه چند تا بد و رد  نثار خواهر جانت نکنی که روزگار نمیگذرد ... اما خب همین که سر ظهر که به معمول همیشه باید خواب میبودی ایستادی و در مقابل وسوسه شیرین خواب پشت پلکهایت تمرین خاله  بودن میکنی همین هم برای خودش کلی صبوریست ... اما همین که موقع خوردن آش بعد از این که خواهر جانت چهار تا بشقاب آش را بدون وقفه و با ولع تمام نوش جان میکند و بعد یه لبخند خیلی شیرین روی لبهایش جا خوش میکند و با لوندی رو میکند به تو و خیلی لوس و خوشمزه میگوید : « وااااااااااااااااااااااااای خیلی خوشمزه بود ... دستت درد نکنه ... نمیدونی چقد خوب بود ... نمیدونی چقدر حالمو خوب کرد » آنوقت است که همه آن خواب آلودگی سر ظهرو خستگی و گرما همه از یادت میرود ... خلاصه خاله شدن به جز یه عالمه حس خوب یه عالمه هنرها و توانمندیها و مهارتها را نیز با خودش به همراه دارد ... خاله بودن علاوه بر این ها یک سری حالات خل مآبانه را نیز با خودش به یدک میکشد ... مثلا هر وقت که شکلک های کارتونی را هر جا که میبینی سریع توی ذهنت میسپاری تا سر وقت همه اش را با زیباترین رنگ آمیزی ها رو ی کاغذ بکشی که  بچسبانی به دیوار اتاق پشو ( مخفف پشوتن ، علی از مدتها پیش حتی قبل از ازدواج تصمیم داشت اسم فرزندش را بگذارد پشوتن که به اصطلاح قوی و پهلوان شود ، حالا یکی نیست بهش بگوید بین این همه پهلوان اسم قحط بود ؟!!! مهمتر از همه اگر دختر شد چی ؟ ) یا مثلا به محض اینکه از  کلاس فرانسه برمیگردی سرت میگذاری روی دل خواهر جان و با این استدلال که از دوران جنینی همه چیز را بچه یاد میگیرد شروع میکنی به پشو فرانسه یاد دادن  و دیگر برایت مهم نیست که پشو الان خوابست یا بیدار یا اصلا الان حوصله فرانسه یاد گرفتن را دارد یا نه ؟ !! یا مهمتر از همه پشو و خاله اش میخواهند فرانسه بخوانند ، این وسط مادر بیچاره پشو چه گناهی کرده که او هم باید گوش بدهد و از کار و زندگی اش بیفتد ... اما غافل از اینکه خاله شدن این چیزها سرش نمیشود ... یک دنیا ذوق و شوق است و یه دنیا هیجان به اضافه ادا و اطوارهای عجیب و غریب ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 2:31  توسط گیل دختر   | 

امروز جلسه اول کلاس فرانسه بود ... عالی بود ..عالی ...ممنونم مهتاب ..ممنون بابت انگیزه ای که برای شروع کردن بهم دادی ... بلاخره شروع کردم ... یعنی عاشق این زبانم و فک کنم کم کم عاشق ترم بشوم ... خیلی حس خوب یداشتم ..همش وقتی استاد تلفظ کلمه ای را میگفت و میخواست تکرار کنیم از ته دلم خوشحال بودم  و حسابی هیجان زده شده بودم ..همش لبخند میزدم ... مثل یه بچه مدرسه ای که روز اول مدرسه شه ... ممنونم مهتاب یه دنیا ... بابت این حس خوب که از یادگیری این زبان قشنگ دارم ...  باز هم مینویسم دربارش اما الان نه ...خیلی کار دارم ... خاله شدن که به این سادگی ها نیست ...مگر نه چپ دست ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 20:28  توسط گیل دختر   | 

و اینک خاله میشویم ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 20:33  توسط گیل دختر   | 

به تازگی خواندن « دشمن عزیز » نوشته « جین وبستر » را تمام کردم و خیلی از خواندنش لذت بردم ... این کتاب یه جورایی ادامه کتاب بابا لنگ دراز یا همان جودی ابوت معروف از همین نویسنده ست با قلمی بسیار روان و در عین حال دلنشین و ملموس ... شخصیت ها به جز خود جودی و جرویس پندلتون یا همان بابا لنگ دراز در این کتاب جدید فرق میکند ...در واقع  شخصیت اصلی داستان سالی ، یکی از دوستان صمیمی جودی ابوت است ... سالی دختری جوان و شاداب و نازپرورده از خانواده ای مرفه است که در طول دوران کالج با جودی همکلاسی و هم خوابگاهی بوده و از دوستان نزدیک جودی محسوب میشده .... در پایان کتاب قبلی ( بابا لنگ دراز ) جودی و جرویس پندلتون یا همان بابا لنگ دراز با هم ازدواج میکنند ... کتاب جدید ( دشمن عزیز ) هم که مثل کتاب قبلی از نامه هایی به شخصیت های مختلف داستان تشکیل شده و از  روی نامه ها باید ماجرا را فهمید اینگونه آغاز میشود که بعد از ازدواج جرویس و جودی ، جرویس که از هیئت امنای نوانخانه جان گریر است مبلغی را به عنوان هدیه دراختیار همسرش قرار میدهد که با آن مبلغ  نوانخانه را سر و سامان دهد و جودی هم برای سر و سامان دادن نوانخانه دوست صمیمی اش ، سالی را به عنوان مدیر نوانخانه و جانشین خانم لپیت ( مدیر قبلی نوانخانه که زنی فوق العاده خشک و بی روح بود ) انتخاب می کند ... و اینگونه ماجراهای کتاب آغاز میشود ... سالی که دختری خوش قلب و مهربان و در عین حال نازپرورده و تا حد زیادی خوش گذران و لوس است در ابتدا با دیدن محیط کثیف و نامرتب نوانخانه و وضعیت رقت انگیز کودکان یتیم با آن سر وضع نا مرتب و چرک با آن لباسهای زشت که آن کودکان بینوا را به صورت چهره هایی مریض و بی بی حال نشان میدهد شوکه میشود اما بعد از مدتی که کم کم به وضعیت خو میگیرد عزمش را جزم میکند که تحولاتی اساسی در آن نوانخانه ایجاد کند ... ماجرا های مختلفی برای سالی اتفاق می افتد که دخترک  نازک نارنجی و زودرنج و مامانی قصه کم کم از پس ماجراها و مسئولیت های سنگینی که پذیرفته کم کم به مدیری قابل تبدیل میشود ... نامه های ساده و روان سالی به جودی که پر از اتفاقات ریز و درشت در مورد نوانخانه و ماجراهای جالب  توجه بچه های ساکن در آنجا ست که آمیخته ست از اتفاقات ریز و درشت و در عین حال جالب و بامزه و گاها غم انگیز اجازه نمیدهد که کتاب را نصفه نیمه ول کنی ... نصفه های کتاب که میرسی قشنگ حس میکنی که شخصیت سالی کم کم دارد پخته میشود و رشد پیدا میکند و دیگر از آن دخترک نازنازی که تحمل بوی بد محیط نوانخانه را نداشت و از نزدیک شدن به آن کودکان چندشش میشد و میخواست وسایلش را جمع کند برود دیگر خبری نیست ... کم کم دختری را لابه لای سطر های کتاب پیدا میکنی که  زندگی در جایی به دور از زرق وبرقی که در آن رشد یافته را  پیدا کرده و در خیلی از تفکرات و افکارش تغییرات اساسی پدید آمده و استعداد ها و توانایی های تازه ای در خود کشف کرده و  بی اندازه به آن کودکان یتیم و دوست داشتنی که ابتدا حتی از دست زدن به آنها اکراه داشت دلبسته و علاقمند شده و سعادت و خوشبختی این کودکان یکی از دغدغه های اساسی زندگیش شده ... وقتی به صفحات پایانی کتاب رسیدم حس میکردم چیزی که سالی را پایبند کرد درآن محیط علاوه بر وابستگی اش و احساسات بشر دوستانه اش این بود که سالی در آن محیط خود را پیدا کرد ... حس اینکه دیگر آن دختر لوس و دست و پاچلفتی نیست و زندگی صد و سیزده کودک به توانایی ها و مهارتهای او بستگی دارد ...اینکه سالی و وجود سالی و بودنش مفید فایده است  ... اینکه دانش و آگاهی و توانایی ها و درایتش میتواند در آینده این کودکان موثر باشد ... حس مفید بودن ... حس قشنگیست وقتی به بهترین شکل ممکن تحقق یابد ... و در آخر عشق که خواننده  را غافلگیر میکند ...

این کتاب از جمله کتابهایی بود که هم نویسنده اش هم سبک نوشتاریش هم شخصیت پردازی اش را تحسین و خواندنش را شدیدا پیشنهاد میکنم ...

گیل دختر نوشت : شروع کردم واسه ارشد آزاد بخوانم ... از فردا به طور رسمی شروع میشود ایشالا ... البته اگر این مطالعه خارج از درس بگذارد ... رفتم کتابخانه و « جین ایر» و « استخوان های دوست داشتنی » را گرفتم ... امروزم رفتم کتاب فروشی مورد علاقه م و  « بار دیگر شهری که دوست میداشتم » و «  یک عاشقانه آرام » را خریدم که هردوتایشان نوشته « نادر ابراهیمی »ست . این هفته  هم « قلاده های طلا » و « انتهای خیابان هشتم » را دیدم ... درکل تعطیلات خوبی بود ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 3:37  توسط گیل دختر   | 

واقعیت قضیه این است که نود را دوست نداشتم و حالا یک جورایی بیشتر از اینکه از آمدن نود و یک خوشحال باشم ، از تمام شدن نود خوشحالم ... از همان روزهای ابتدایی که شروع شد حرف زیادی برای گفتن نداشت ... توی این یک سال به اندازه چندین سال رنج بردم و تمرین کردم بافتن تارهای درد را با پود وجودم ...اما یک چیزهایی در این یک سال برایم جالب توجه بود ...اینکه روزهایی پایانی این سال نه چندان دلچسب یک جورهایی احساس سبکی میکردم ...احساس سبکبالی ...چرایش را نمیدانم ولی یک جورهایی احساس میکنم توشه سفرم را پر تر کردم از پس تلخ و شیرینهای فصلهایش که البته تلخ هایش انصافا بیشتر بود ...خیلی چیزها یاد گرفتم ... دندان روی جگر گذاشتن را آموختم و چشم بستن و گاهی در اوج بینایی کور بودن را مبتدیانه مشق کردم ... سخت بود اما من تاتی کنان پیش رفتم ... زمین لغزنده بود و پای روحم ناتوان و تا اندازه ای خسته از پس کشداری رخوت ناک  این جاده ، این بود که گاهی سرخوشانه ندیدم آنچه که باید میدیدم و این بود که لغزیدم و زمین خوردم و دوباره بلند شدم ...گاهی هم دیدم و باز هم زمین خوردم و در بعضی از این  گاه ها این من نبودم که می لغزیدم انگار یکی میخواست بلغزانتم ... انگار یکی دوست داشت که ببیند زمین خوردنم را و شاید دوباره برگشتنم را سمت خودش ... و گاه هم این روزگار بود  نا مراد میشد و اینقدر بدقلقی میکرد که نفس کشیدن را بر من سخت میساخت ... ولی من آدم لحظه های سختم ...گاهی در اوج کم اوردن ، همان وقتهایی که در نهایت عجز حس میکنم که الان است که واقعا میخواهم همه چیز تمام شود و به هیچ چیز دیگر فکر نکنم و همه آرزوهایم را با دستان خودم به خاک بسپارم همان وقت ، دقیقا همان وقت شوری در من بیدار میشود که سرشارم میکند از زندگی ...با خودم میگویم من باید ببینم بال و پر کشیدن پروانه رویاهایم را ... و هیچکس حق ندارد « شوق این پرواز » را از من دریغ کند و دوباره چشمهایم لبریز میشود و خیس و اینقدر این خیسی چشمهایم را دوست دارم که گاهی احساس میکنم شدیدا به این لحظه های عجز و کم آوردن و عطش پیش رفتن و با چنگ و دندان حفظ کردن رویاهایم تا لحظه تحققشان که به دنبال همان احساس عجز مذکور می آید نیاز دارم .... این توالی دردناک اما درمان بخش به شدت آرامم میکند ...یکی از کارهایی که سال نود با من کرد این بود که بی تفاوتم کرد ... به خیلی از چیزها ..به خیلی از حرفها ، نگاهها ، ابراز احساسات و خیلی از قضاوتها ... البته این ارمغان سال نود به تنهایی نیست ... توی این چند سال اخیر اتفاقات ریز و درشت آرام آرام از من ساخت دختری را که اکنون در دومین روز بهار نود و یک خود را اینگونه یافته : آرام ، تا حدی صبور ... بی تفاوت به قضاوتها ...بی تفاوت به بودنها و نبودنها ... دختری که میبیند جای خالی را و سکوت میکند و به قلبش هم دارد یاد میدهد  که سکوت کند ... دخترک این چند ساله مشق شبش را صبورانه نوشت و نوشت تا رسید به اینجا که یاد گرفت که برای شادی قبلش ، برای خندیدن چشمهایش ، برای تبلور پاک ترین احساساتش ، برای لمس زندگی  دنبال بهانه نگردد ... دخترک یاد گرفته که حتما لازم نیست مردی باشد تا به اون لبخند را هدیه کند ... خودش به تنهایی هم خندیدن را بلد است ... و یک دنیا بهانه های قشنگ تر توی این دنیا برای پرکشیدن روح هست که فقط باید صاف کنی دل و دیده را...من یاد گرفتم که خوشحال باشم بدون اینکه منتظر باشم کسی این خوشحالی را به من هدیه بدهد ...یاد گرفتم که بخندم بدون اینکه خندیدنم به بودن کس دیگری وابسته باشد که ناگهان با رفتنش لبخندهایم رنگ ببازند ... یاد گرفتم که خودم بهانه باشم و خودم جوانه و خودم آفتاب تا برویم و سبز شوم و تیغه بزنم و سر برون بیاورم از این خاک که تمام وجودم را به بند کشیده بود...

البته در این سال در کنار تلخی هایی که بود اتفاقهای شیرینی هم بود که کتمانش نمیکنم و شکر را از یاد نمیبرم ... خدایا ممنونم بابت خوشحالی عزیزانم ... ممنونم بابت لبخند روی لبهای خواهر عزیز و مهربانم و همسر عزیزش ( علی ) و بابت خبر خوش این روزهای پایانی سال نود که بی صبرانه منتظر تاییدش هستم ... آمییییییییییییییییییییییییییین

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 1:23  توسط گیل دختر   | 

خوبم ... باور کن ... فقط کمی منگم و کمی گیج ...کمی غرقم و کمی خوش و گاه گاهی ناخوش ... گاهی دلگیر ...گاهی سرشار از لبخند ... گاهی دلگیر میشوم و آن گره نسبتا آشنا جا خوش می کند یک جایی همین جاها درست بین ابروهایم  ... و گاهن خنده هایی که صدایش آنقدر بی پروا بال و پر میگشاید که حواسش پرت میشود که علی از روی غیرت آرام آرام سر میگرداند و نگاهی به دور وبر می اندازد که مبادا صدای خنده هایم نگاه غریبه ای را بکشد سمت خودش و من مثل این دختربچه هایی که ناگاه به خودشان می آیند آرام آرام مظلوم میشوم و ولوم را میکشم پایین اما در همان حال و هوا نمیفهمم که کی دوباره طی چند ثانیه دوباره غرق میشوم و رها ... امسال عید چقدر فرق دارد با سالهای دیگر ... یک چیزی توی دلم میگوید احتمالا نود و یک باید سال متفاوتی باشد وقتی بهارش اینقدر بوی تازگی میدهد ...همه چیزش یه جورایی تازه و غریب است ... برف اینروزها که خیلی ناگهانی از پس آفتاب دوروز پیش غافلگیرمان کرد که دیگر آخرش بود ... به قول خانوم آرایشگر امسال عیدی کریسمس گونه را تجربه خواهیم کرد ...

چه شبی بود دیشب .... تاب بازی آن هم با آن سبک و همراه با جیغ های بلند و خنده هایی که میرود تا آسمان چقدر خوب روح کورکانه ام را با خود به اوج میبرد ...

خدایا میخواهم ببوسمت ... اجازه میدهی ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 19:15  توسط گیل دختر   | 

مستم میکند این بهار ... این عروس سفید پوش با آن شکوفه های سرشارش ... دیوانه ام  میکند از حس بودن ... از زندگی ... بهار این روزها زودتر از همیشه کلون در کلبه مان را کوفته و از غفلت صاحب خانه سوءاستفاده قشنگی کرده و پارورچین پارورچین اول از همه رفته سراغ درخت گوجه سبز توی حیاط... همانطور بی سر و صدا هایی کرده و درخت بی بال و پر توی باغ یکسره سفید شده با نفس مسیحاییش ... نه ...نه ... بی ذوقی مرا ببخش عروس خانم ...سفید سفید که نه ...شکوفه های گوجه سبز را خوب که واکاوی کنی رگه های  صورتی را روی آن گلبرگهای لطیفش میبینی ... اگرفکر کردید این عروس خانم عشوه گر ما به همین یکی درخت توی باغ برای دلبری کردن بسنده کرده سخت در اشتباهید ... صد البته که از درخت زرشک حیاط مینا خانوم اینا هم غافل نشده و صد البته دیگر که با بدجنسی آنجا ذوق و سلیقه بیشتری به خرج داده ، طوری که صبحها که پرده اتاقم را میکشم به زحمت میتوانم چشمان حریصم را از شکوفه های بلورینش برگیرم ... خوش آمدی عروس خانم ... خوش آمدی .... قدم رنجه فرمودی ... بیا که میخواهم جوانه بزنم در این بهار ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت 0:17  توسط گیل دختر   | 

 از نظر انسانها سگ ها حیواناتی مفید و با وفا هستند ...

اما از نظر گرگ ها ،سگ ها گرگ هایی هستند که تن به بردگی داده اند تا در آسایش و رفاه زندگی کنند 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 23:20  توسط گیل دختر   |